تبلیغات
مطالب روز - داستان :: برنامه نویس و مهندس
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ،خوش آمدید به وبلاگ مطالب روز ،لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وبلاگ ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
داستان :: برنامه نویس و مهندس
نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند 1392
ساعت : 12:25 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

یک برنامه‌ نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانی هوائی کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌ نویس رو به مهندس کرد و گفت: «مایلی با همدیگر بازی کنیم؟»

مهندس که می ‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روی خودش کشید.

برنامه‌ نویس دوباره گفت: «بازی سرگرم ‌کننده ‌ای است. من از شما یک سوال می ‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی ‌دانستید 5 دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌ کنید و اگر من جوابش را نمی ‌دانستم من 5 دلار به شما می ‌دهم.»

مهندس مجدداً معذرت خواست و چشم هایش را روی هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه ‌نویس پیشنهاد دیگری داد...

ادامه داستان را در ادامه مطلب دنبال كنید.


گفت: «خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید 5 دلار بدهید ولی اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم 50 دلار به شما می ‌دهم. این پیشنهاد، چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه ‌نویس بازی کند.»

برنامه ‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟»

مهندس بدون اینکه کلمه ‌ای بر زبان آورد دست در جیبش کرد و 5 دلار به برنامه ‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود.

مهندس گفت: «آن چیست که وقتی از تپه بالا می ‌رود 3 پا دارد و وقتی پائین می‌آید 4 پا؟»

برنامه ‌نویس نگاه تعجب آمیزی کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخوری پیدا نکرد. سپس برای تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکی دو نفر هم گپ (chat) زد ولی آنها هم نتوانستند کمکی کنند.

بالاخره بعد از 3 ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و 50 دلار به او داد. مهندس مودبانه 50 دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد.

برنامه ‌نویس بعد از کمی مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟»

مهندس دوباره بدون اینکه کلمه ‌ای بر زبان آورد دست در جیبش کرد و 5 دلار به برنامه ‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید...


:: مرتبط با: داستان كوتاه طنز ,
:: برچسب‌ها: داستان كوتاه برنامه نویس و مهندس , رنامه نویس و مهندس , داستان برنامه نویس و مهندس , مهندس , برنامه نویس ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
kame سه شنبه 6 اسفند 1392 09:01 ق.ظ
فرشاد پاسخ داد:
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 
 
 
تحلیل آمار سایت و وبلاگ Gettheme-designer-com-copyrightdiv class=