پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ،خوش آمدید به وبلاگ مطالب روز ،لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وبلاگ ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
داستان :: مورچه و حضرت سلیمان (ع)
نوشته شده در دوشنبه 30 دی 1392
ساعت : 10:50 ق.ظ
نویسنده : فرشاد

روزی حضرت سلیمان (ع) در كنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه ای افتاد كه دانه ی گندمی را با خود به طرف دریا حمل می كرد. سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می كرد كه دید او نزدیك آب رسید. در همان لحظه قورباغه ای سرش را از اب بیرون آورد و دهانش را گشود، مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت.

سلیمان (ع) مدتی در این مورد به فكر فرو رفت و شگفت زده فكر می كرد، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گسود، آن مورچه از دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت.

سلیمان (ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید...

ادامه داستان را در ادامه مطلب دنبال كنید.

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان مورچه و حضرت سلیمان (ع) , مورچه و حضرت سلیمان (ع) , مورچه , داستان كوتاه مورچه و حضرت سلیمان (ع) , حضرت سلیمان (ع) ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



آموزش زبان انگلیسی سری 26
نوشته شده در یکشنبه 29 دی 1392
ساعت : 11:05 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

Mr Jones is somewhere at the office but not in his office.

آقای جونز در یك جای اداره است ولی در دفترش نیست.

 

David, what have you been up to lately?

دیوید، اخیرا چه خبر بوده است؟

 

She speaks as if she knew the problem.

طوری حرف می زند كه انگار مسئله را می داند.

 

He walked as if he had had a broken leg.

او طوری راه می رفت كه انگار پایش شكسته است.


بقیه جملات را در ادامه مطلب مشاهده كنید.

ادامه مطلب
:: مرتبط با: آموزش زبان انگلیسی ,
:: برچسب‌ها: انگلیسی , آموزش زبان , آموزش زبان انگلیسی , زبان انگلیسی , یادگیری زبان انگلیسی , یادگیری زبان خارجه , یادگیری زبان ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



پیامك طنز سری 16
نوشته شده در چهارشنبه 18 دی 1392
ساعت : 09:55 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

1- امروز به داداشم می گم: کلاغه برام خبر آورده که سیگار می زنی، داداشم می گه: تو چی می زنی که می تونی با پرنده ها صحبت کنی؟!

 

2- ما دماغ فابریکیا با انگشت به جاهایی از دماغمون دسترسی داریم که شما دماغ عملی ها با گوش پاک کن هم دسترسی ندارین

 

3- دقت کردین قبلا هر چی موبایل کوچکتر بود با کلاس تر بود، الان هر چی بزرگتر باشه

 

4- اونایی که می گن ما از اون آدماش نیستیم، دقیقا از همون آدماشن!!

 

5- از نظر هندوانه تمام انسان ها چاقوکش هستند...

ادامه پیامك ها را در ادامه مطلب دنبال كنید.



ادامه مطلب
:: مرتبط با: پیامك طنز ,
:: برچسب‌ها: پیامك طنز , مطالب طنز , اس ام اس طنز , نوشته های طنز , طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



پیامك عاشقانه سری 19
نوشته شده در سه شنبه 17 دی 1392
ساعت : 11:05 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

جزئیات ِ چشمهایت

کلیات ِ زندگی ِ من است . . .  !

*

*

خوشبختی یعنی

در خاطر کسی ماندگاری که لحظه های نبودنت را با تمام دنیا معامله نمی کند . . .

*

*

جلوی کوه داد بزنی “ محبت ” بر میگردد “ محبت ” !

تو از سنگم کمتری ؟

*

*

ﻗﻬﻮﻩ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺖ

ﭼﺎﯼ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺖ

ﻋﺎﺷﻘﺶ ﺑﻮﺩﻡ، ﺩﻝ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺖ

ﺍﻭ ﻧﻤﮏ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﻧﻤﮑﺪﺍﻥ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺖ

ﺣﺎﻝ، ﺍﻭ ﻫﺴﺖ ﻻﯾﻖِ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﻫﺴﺖ

ﻻﯾﻖِ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎ ﺁﺩﻣﻬﺎﯼ ﭘَﺴﺖ

ﻣﻦ ﻫﻢ ﻣﺴﺖ ﺍﺯ ﻣِﯽ ﻭ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﺪﺳﺖ

ﺯﯾﺮﺳﯿﮕﺎﺭﯾﻢ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟!

ﯾﺎﺩﻡ ﺁﻣﺪ، ﻟﻌﻨﺘﯽ ﺁﻧﺮﺍ ﺷﮑﺴﺖ!

ﭘُﺮ ﺯِ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﻗﺎﺏ ﻋﮑﺲ.. ﺭﺍﺳﺘﯽ

ﻋﮑﺴﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﯾﺎﺩﺕ ﻫﺴﺖ؟؟

ﺍﯾﻦ ﯾﮑﯽ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﮑﺴﺖ . . .

*

*

ادامه پیامك ها را در ادامه مطلب دنبال كنید.

ادامه مطلب
:: مرتبط با: پیامك عاشقانه ,
:: برچسب‌ها: پیامك عاشقانه , مطالب عاشقانه , نوشته های عاشقانه , عاشقانه , اس ام اس عاشقانه ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: قدرت اندیشه
نوشته شده در دوشنبه 16 دی 1392
ساعت : 09:50 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

پیرمرد تنهایی در مزرعه اش زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود ولی چاره ای دیگر نبود تا از او کمک بگیرد. پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال با این وضعیت نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. ولی در صورتی هم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی. دوستدار تو پدر. زمان زیادی نگذشت تا اینکه پیرمرد تلگرافی را با این مضمون دریافت کرد: پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن من آنجا اسلحه پنهان کرده ام!!

 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهی چه کنی؟

پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم!

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید مسلما می توانید از عهده ی آن بخوبی برآیید. مانع فقط ذهن است! نه این که شما در کجا هستید و آیا انجام کاری حتی در دور دست ها امکان پذیر هست یا نه...!


:: مرتبط با: داستان كوتاه طنز ,
:: برچسب‌ها: داستان قدرت اندیشه , قدرت اندیشه , داستان كوتاه قدرت اندیشه , داستان مزرعه سیب زمینی , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: خانه جدید پیرمرد
نوشته شده در یکشنبه 15 دی 1392
ساعت : 10:30 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاس ها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود.

این بود که تصمیم گرفت کاری بکند. روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: "بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی 1000 تومن به هر کدام از شما می دهم که بیائید اینجا و همین کارها را بکنید. " بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟

بچه ها گفتند: " 100 تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم این همه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کورخوندی. ما نیستیم. " و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.


:: مرتبط با: داستان كوتاه طنز ,
:: برچسب‌ها: داستان خانه جدید پیرمرد , خانه جدید پیرمرد , داستان كوتاه خانه جدید پیرمرد , داستان پیرمرد بازنشسته , سایت داستان كوتاه ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



آموزش زبان انگلیسی سری 25
نوشته شده در شنبه 14 دی 1392
ساعت : 09:50 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

I want to know whether you are going to buy or rent the house?

می خواهم بدونم كه آیا تصمیم داری این خونه را بخری یا اجاره كنی؟

 

Ask him if he can lend you some money?

از او بپرس كه آیا می تونه یك مقداری پول بهت قرض بدهد؟

 

I’m not sure whether he will come to the meetting with me or not?

مطمئن نیستم كه آیا او همراه من به جلسه خواهد آمد یا نه ؟

 

He lives in this small home by him self.

او خودش به تنهایی در این خانه كوچك زندگی می كند.


بقیه جملات را در ادامه مطلب مشاهده كنید.

ادامه مطلب
:: مرتبط با: آموزش زبان انگلیسی ,
:: برچسب‌ها: انگلیسی , آموزش زبان , آموزش زبان انگلیسی , زبان انگلیسی , یادگیری زبان انگلیسی , یادگیری زبان خارجه , یادگیری زبان ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



پیامك طنز سری 15
نوشته شده در جمعه 13 دی 1392
ساعت : 10:10 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

1) سال ها بود که از شکم شل و بزرگ خود رنج می بردم تا اینکه یکی از دوستام به من قرص Adobe Photoshop رو معرفی کرد، استفاده کردم و در کمتر از 10 دقیقه به سایز مورد علاقه خود دست پیدا کردم!

 

2) بابام بهم زنگ زده / من: جانم؟ / بابام: ای درد ... جانم نیس منم! / زنگ زدم بگم سر راه 4 تا نون بگیر

 

3) اعتراف می کنم نصف «آره یادم میاد» هایی که گفتم چاخان بوده. حوصله نداشتم طرف تعریف کنه!

 

4) وقتی خواهرزاده ام می گه: این چیه؟ یعنی اون چیز پنج دقیقه بیشتر تا پایان عمرش نمونده

 

5) شاید اگر انسانیت هم مارک دار بود، خیلی از آدم ها آن را به تن می کردند.

ادامه پیام ها را در ادامه مطلب دنبال كنید.

ادامه مطلب
:: مرتبط با: پیامك طنز ,
:: برچسب‌ها: پیامك طنز , مطالب طنز , اس ام اس طنز , نوشته های طنز , طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



پیامك عاشقانه سری 18
نوشته شده در پنجشنبه 12 دی 1392
ساعت : 10:00 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com

با تمام احترامی که برا “ شما ” قایلم اما “ تو ” رو دوست دارم . . . !

*

*

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم / اصلاً به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم / یا تَنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را / بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم . . .

*

*

امشب قرص هایم آلزایمر گرفتند ، یادشان رفته که خواب آورند نه یاد آور . . .

*

*

چرا دیوونگی نسبت به حساب نمیاد؟

مثلا بگن تو چه نسبتی باهاش داری؟ منم بگم دیوونشم  . . .

*

*

ادامه پیامك ها را در ادامه مطلب دنبال كنید.

ادامه مطلب
:: مرتبط با: پیامك عاشقانه ,
:: برچسب‌ها: پیامك عاشقانه , مطالب عاشقانه , نوشته های عاشقانه , عاشقانه , اس ام اس عاشقانه ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان زیبای :: خشم پدر
نوشته شده در چهارشنبه 11 دی 1392
ساعت : 09:55 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

مردی در حال پولیش کردن اتوموبیل جدیدش بود که کودك 4 ساله اش تکه سنگی را بداشت و بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت. مرد آن چنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محکم پشت دست او زد بدون انکه به دلیل خشم متوجه شده باشد که با آچار پسرش را تنبیه نموده. در بیمارستان به سبب شکستگی های فراوان چهار انگشت دست پسر قطع شد.

وقتی که پسر چشمان اندوهناك پدرش را دید از او پرسید: " پدر کی انگشتهای من در خواهند آمد؟ "

آن مرد آنقدر مغموم بود که هیچی نتوانست بگوید به سمت اتومبیل برگشت و چندین بار با لگد به آن زد. حیران و سرگردان از عمل خویش رو به روی اتومبیل نشسته بود و به خطوطی که پسرش روی آن انداخته بود نگاه می کرد . او نوشته بود " دوستت دارم پدر"

روز بعد آن مرد خودکشی کرد.


:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان زیبای خشم پدر , داستان كوتاه خشم پدر , خشم پدر , داستان دوستت د ارم پدر , داستاهای كوتاه ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: بدبین
نوشته شده در سه شنبه 10 دی 1392
ساعت : 11:40 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

از آنجایی که باید ساعاتی را منتظر می ماند، در حال مطالعه بود و بسته ای کلوچه هم با خود آورده بود. او روی صندلی نشسته بود و در حال مطالعه گاهی از کلوچه کنار دستش می خورد. وقتی او کلوچه بر می داشت مرد بغل دستیش هم یک کلوچه برمی داشت احساس خشمی به او دست داد، اما چیزی نگفت. با خود فکر می کرد: عجب رویی داره! اگر امروز از دنده چپ بلند شده بودم نشانش می دادم....

ماجرا ادامه داشت تا اینکه فقط یک کلوچه باقی ماند، با خود گفت حالا این مردك چه می کند؟؟ سپس مرد آخرین کلوچه را نصف کرد ونیمه آن را به او داد... تحملش به سر آمده بود بنابراین، کیف و مجله اش را برداشت و به سمت سالن رفت...

وقتی در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا چیزی بردارد و در کمال تعجب دید که بسته کلوچه اش، دست نخورده آنجاست. تازه یادش آمد که اصلا " بسته را از کیف خارج نکرده. خیلی از خودش خجالت کشید!!

متوجه شد کار زشت در واقع از خودش سر زده، مرد کلوچه اش را بدون خشم، با او تقسیم کرده بود... و اکنون دیگر زمانی باقی نبود که او قدردانی یا عذر خواهی کند!!


:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان بدبین , بدبین , داستان كوتاه بدبین , سایت داستانهای جالب , داستانهای آموزنده ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



 

 


 
 
 
 
تحلیل آمار سایت و وبلاگ Gettheme-designer-com-copyrightdiv class=
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات