تبلیغات
مطالب روز - مطالب داستان كوتاه مختلف
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ،خوش آمدید به وبلاگ مطالب روز ،لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وبلاگ ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
داستان :: ظرفیت انسان ها
نوشته شده در سه شنبه 23 مهر 1392
ساعت : 11:21 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

مردی از دست روزگار سخت می نالید. پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست. استاد لیوان آب نمکی را به خورد او داد و از مزه اش پرسید؟ آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت: خیلی شور و غیر قابل تحمل است. استاد وی را کنار دریا برده و به وی گفت همان مقدار آب بنوشد و بعد از مزه اش پرسید؟ مرد گفت: ... خوب است و می توان تحمل کرد.

استاد گفت شوری آب همان سختی های زندگی است. شوری این دو آب یکی ولی ظرفشان متفاوت بود. سختی و رنج دنیا همیشه ثابت است و این ظرفیت ماست که مزه آنرا تعین می کند پس وقتی در رنج هستی بهترین کار بالا بردن ظرفیت و درك خود از مسائل است.


:: مرتبط با: داستان كوتاه مختلف ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: عجب خوش شانسی
نوشته شده در دوشنبه 22 مهر 1392
ساعت : 07:58 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

پیرمرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیرمرد آمدند و گفتند: عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد! روستا زاده پیر جواب داد: از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه! هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت! پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد. همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که…؟ زندگی را همان گونه که می گذرد بپذیر.


:: مرتبط با: داستان كوتاه مختلف ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: بن بست!!
نوشته شده در یکشنبه 21 مهر 1392
ساعت : 11:42 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

پس از مدت ها تعقیب و گریز مجرم و پلیس، سرانجام مجرم به سر کوچه ای رسید. مجرم پیش خود گفت: " خدا کند بن بست نباشد. " این را گفت و به سوی انتهای کوچه شروع به دویدن کرد. پلیس نیز پیش خود گفت: " خدا کند بن بست باشد. " با این امید به دنبال مجرم دوید. در انتهای کوچه، کوچه ای دیگر به سمت چپ گشوده بود. مجرم با همان امید " بن بست نبودن " و پلیس نیز با امید " بن بست بودن " هر دو به دویدن ادامه دادند.

در سر پیچ نهم مجرم با همین امید باز شروع به دویدن کرد؛ اما وقتی به انتهای کوچه رسید، با تعجب دید کوچه بن بست است. ناگزیر خود را برای تسلیم آماده کرد. ولی هرچه منتظر شد. خبری از پلیس نشد. زیرا پلیس در ابتدای پیچ نهم نومید شده و باز گشته بود!!

در هر کشاکش پیروزی نهایی از آن حریفی است که یک لحظه بیشتر مقاومت کند.


:: مرتبط با: داستان كوتاه مختلف ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: قدرت باورها
نوشته شده در یکشنبه 21 مهر 1392
ساعت : 11:33 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان...

این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این باور وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.


:: مرتبط با: داستان كوتاه مختلف ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



دستان :: دعا کننده
نوشته شده در شنبه 20 مهر 1392
ساعت : 12:49 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی 18 ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت آلبرشت و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.

یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سکه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد...

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه مختلف ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: مشغله کاری
نوشته شده در شنبه 20 مهر 1392
ساعت : 12:44 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا  توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا  بنیه اش کم شده است.

پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رئیس پرسید: " آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟ " هیزم شکن گفت: " تیز کردن؟ من فرصتی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم! " شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟!


:: مرتبط با: داستان كوتاه مختلف ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: بهشت یا جهنم
نوشته شده در جمعه 19 مهر 1392
ساعت : 12:11 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

روزی یک مرد با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: ' تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد گفت: ' خداوندا نمی فهمم؟! '، خداوند پاسخ داد: ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند! '

من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما سهیم شوم.


:: مرتبط با: داستان كوتاه مختلف ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: به چه قیمتی؟!
نوشته شده در جمعه 19 مهر 1392
ساعت : 12:06 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

مرد مسلمانی بود. در یکی از مراکز اسلامی لندن. عمرش را گذاشته بود روی این کار . تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد. می گفت: چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه. آخر سر بر خودم پیروز شدم و 20 سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ... گذشت و به مقصد رسیدیم .

موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم. با خودم شرط کردم اگر 20 سنت را پس دادید بیایم. فردا خدمت می رسیم تعریف می کرد: تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به 20 سنت می فروختم .


:: مرتبط با: داستان كوتاه مختلف ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: فقر و ثروت
نوشته شده در پنجشنبه 18 مهر 1392
ساعت : 08:12 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

روزی یک مرد ثروتمند، با پسرش به سفری رفتند و در راه به دهی رسیدند. آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر … پدر پرسید: آیا به زندگی فقیرانه آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: فکر کنم. پدر پرسید: چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه، یک سگ داریم و آنها 4 تا. ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است. در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود، پسر اضافه کرد: متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم…


:: مرتبط با: داستان كوتاه مختلف ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: هم نوع
نوشته شده در پنجشنبه 18 مهر 1392
ساعت : 08:09 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد. در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل می کند. لنگ لنگان قدم بر می داشت و نفس نفس صدا می داد. پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت : مردك مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی میبری.

هر چیز بهر کاری ساخته اند. گاری برای بار بردن وسلطان برای فرمان دادن و رعیت برای فرمان بردن پیرمرد خنده ای کرد و گفت : علی حضرت، اینگونه هم که فکر می کنی فرمان در دست تو نیست. به آن طرف جاده نگاه کن. چه می بینی؟ پادشاه : پیرمردی که بارهیزم بر گاری دارد و به سوی شهر روانه است پیرمرد : میدانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است و فقرش از من بیشتراست؟ پادشاه: باور ندارم، از قرائن بر می آید فقر تو بیشتر باشد زیرا آن گاری دارد و تو نداری و بر فزونی اولاد باید تحقیق کرد پیرمرد : علی حضرت آن گاری مال من و آن مرد همنوع من است. او گاری نداشت و هر شب گریه ی کودکانش مرا آزار میداد. چون فقرش از من بیشتر بود گاری خود را به او دادم تا بتواند خنده به کودکانش هدیه دهد. بارسنگین هیزم، باصدای خنده ی کودکان آن مرد، چون کاه بر من سبک میشود. آنچه به من فرمان میراند خنده ی کودکان است و آنچه تو فرمان میرانی گریه ی کودکان است.


:: مرتبط با: داستان كوتاه مختلف ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: بستنی
نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر 1392
ساعت : 02:34 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

در یک روز گرم تابستان کودکی 12 ساله وارد یک کافه شد گارسن را صدا زد از او قیمت بستنی با شکلات را پرسید گارسن گفت: 50 تومان کودك نگاهی به پول داخل جیبش کرد قیمت بستنی بدون شکلات را پرسید گارسن با حالتی همراه با عصبانیت به او گفت 35 تومان کودك یک بستنی بدون شکلات سفارش داد و بعد از خوردن بستنی کافه را ترك کرد وقتی گارسن برای تمیز کردن میز به سر میز آن کودك رفت، بسیار ناراحت شد و به فکر فرو رفت. کودك روی میز 15 تومان برای گارسن انعام گذاشته بود.




:: مرتبط با: داستان كوتاه مختلف ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



 

 


 
 
 
 
تحلیل آمار سایت و وبلاگ Gettheme-designer-com-copyrightdiv class=