تبلیغات
مطالب روز - مطالب داستان كوتاه آموزنده
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ،خوش آمدید به وبلاگ مطالب روز ،لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وبلاگ ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
داستان :: مدیریت خشم
نوشته شده در شنبه 20 اردیبهشت 1393
ساعت : 10:30 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

روزی نامه ‌ای به دست خواجه نصرالدین این عالم بزرگ رسید كه با كلمات زشت از او بدگوئی شده بود، از جمله این سخن زشت را خطاب به او نوشته بودند یا كلب: ای سگ پسر سگ. خواجه نصیر، جواب آن نامه را با كمال متانت نوشت، از جمله نوشت این كه به من سگ گفته‌ ای صحیح نیست، زیرا سگ با چهار دست و پا راه می‌ رود و ناخن های دراز دارد، ولی من قامت راست دارم و روی دو پا راه می ‌روم و ناخن هایم پهن است، ناطق هستم و خنده بر لب دارم، پوست بدنم آشكار است، ولی پوست بدن سگ به واسطه پشم بدنش پوشیده شده است؛ بنابراین، این نشانه‌ ها بیانگر آن است كه من با سگ فرق بسیار دارم به همین منوال بقیه ناسزاگوئی ها را پاسخ داد، بی ‌آنكه یك كلمه زشتی به كار برد.


:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان كوتاه مدیریت خشم , خشم , مدیریت خشم , داستان مدیریت خشم , مدیریت , داستان كوتاه , داستان ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه
نوشته شده در سه شنبه 16 اردیبهشت 1393
ساعت : 10:40 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود. اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست.

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟" و او به زن چنین گفت: " شما هیچ بدهی به من ندارید.

همونطور که من هم در این چنین شرایطی بوده ام و یک نفر هم به من کمک کرد به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه...

ادامه داستان را در ادامه مطلب دنبال كنید.


ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: زنجیر عشق , عشق , داستان نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه , نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه , داستان كوتاه نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: دو همسفر و دعا برای دیگری
نوشته شده در شنبه 13 اردیبهشت 1393
ساعت : 10:30 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.

دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است که از خدا کمک بخواهیم. بنابراین دست به دعا برداشتند و هرکدام گوشه ایی از جزیره را برای دعا و عبادت برگزیدند.

نخست، از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. اما مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست و فردای آن روز کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد اول رسید. حالا مرد دوم هیچ کس را نداشت. مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست و به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود دریافت کرد...

ادامه داستان را در ادامه مطلب دنبال كنید.

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان كوتاه دو همسفر و دعا برای دیگری , دعا برای دیگری , همسفر , داستان دو همسفر و دعا برای دیگری , دو همسفر و دعا برای دیگری , دعا ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان كوتاه :: چشمان پدر عاشق فوتبال
نوشته شده در سه شنبه 2 اردیبهشت 1393
ساعت : 10:50 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

این داستان درباره پسر بچه لاغر اندمی است که عاشق فوتبال بود. در تمام تمرین ها سنگ تمام می گذاشت اما چون جثه اش نصف سایر بچه های تیم بود تلاش هایش به جایی نمی رسید. در تمام بازی ها، ورزشکار امیدوار ما روی نیمکت کنار زمین می نشست اما اصلا پیش نمی آمد که در مسابقه ای بازی کند. این پسر بچه با پدرش تنها زندگی می کرد و رابطه ویژه ای بین آن دو وجود داشت. گرچه پسر بچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین می نشست اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می پرداخت.

این پسر در هنگام ورود به دبیرستان هم لاغرترین دانش آموز کلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشویق می کرد که به تمرین هایش ادامه دهد. گر چه به او می گفت که اگر دوست ندارد مجبور نیست این کار را انجام دهد. اما پسر که عاشق فوتبال بود تصمیم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرین ها تلاشش را تا حداکثر می کرد به امید اینکه وقتی بزرگتر شد بتواند در مسابقات شرکت کند...

ادامه داستان را در ادامه مطلب دنبال كنید.

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان كوتاه چشمان پدر عاشق فوتبال , چشمان پدر عاشق فوتبال , داستان چشمان پدر عاشق فوتبال , فوتبال , پدر عاشق فوتبال , چشمان پدر , عاشق فوتبال ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان كوتاه :: آینه
نوشته شده در جمعه 29 فروردین 1393
ساعت : 11:05 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

چندین سال پیش بود. ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک دهکده دور افتاده به نام روکی، توی یک کلبه کوچک زندگی می کردیم. روزها در مزرعه کار می کردیم و شب ها از خستگی زود خوابمان می برد. کلبه ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای و نه حتی نه نور کافی.

از برداشت محصول هم فقط آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر شود. یادم می آید یک سال (که نمی دانم به چه علتی) محصولمان بی دلیل بیشتر از سال های پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم. یک شب مامان ذوق زده یک مجله خاك خورده و کهنه را از توی صندوقش بیرون کشید بیرون و از داخل آن یک عکس خیلی خوشگل از یک آینه نشانمان داد. همه با چشم های هیجان زده عکس را نگاه می کردیم. مامان گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی پول داریم، این هم خیلی خوشگل است. ما پیش از این هیچ وقت آینه نداشتیم...

ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید.



ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان كوتاه آینه , آینه , داستان كوتاه , داستان آینه , آیینه , داستان كوتاه جدید ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: تغییر نگرش
نوشته شده در دوشنبه 25 فروردین 1393
ساعت : 11:25 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

می گویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی می کرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرص ها و آمپول ها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.

وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند. وی به راهب مراجعه می کند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند. وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور می دهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند. همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض می کند...

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه كنید.

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان كوتاه تغییر نگرش , تغییر نگرش , داستان آموزنده , عینك , سبز , رنگ سبز , داستان تغییر نگرش ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: یک درس مهم زندگی
نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند 1392
ساعت : 10:10 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

یک روز خانواده ی لاکپشت ها تصمیم گرفتند که به پیک نیک بروند. از آنجا که لاکپشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!!

در نهایت خانواده ی لاکپشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان بالاخره پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیک نیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!!

پیک نیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاکپشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد...

ادامه داستان را در ادامه مطلب دنبال كنید.

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان كوتاه یک درس مهم زندگی , یک درس مهم زندگی , داستان كوتاه , داستان یک درس مهم زندگی , داستان كوتاه آموزنده جدید ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: نخود هر آش
نوشته شده در شنبه 17 اسفند 1392
ساعت : 11:00 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

یه روز گاو پاش میشکنه دیگه نمی تونه بلند شه کشاورز دامپزشک میاره.

دامپزشک میگه: " اگه تا 3 روز گاو نتونه رو پاش وایسته گاو رو بکشید " گوسفند اینو میشنوه و میره پیش گاو میگه: "بلند شو بلند شو" گاو هیچ حرکتی نمیکنه...

روز دوم باز دوباره گوسفند بدو بدو میره پیش گاو میگه: " بلند شو بلند شو رو پات بایست" بازگاو هر کاری میکنه نمیتونه وایسته رو پاش...

ادامه داستان را در ادامه مطلب دنبال كنید.

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان كوتاه نخود هر آش , نخود هر آش , داستان كوتاه , داستان نخود هر آش , وبلاگ مطالب روز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: دو كوزه
نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند 1392
ساعت : 11:15 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

در افسانه ای هندی آمده است كه مردی هر روز دو كوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست، چوب را روی شانه اس می گذاشت و برای خانه اش آب می برد. یكی از كوزه ها كهنه تر بود و ترك های كوچكی داشت. هربار كه مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب كوزه می ریخت. مرد دو سال تمام همین كار را می كرد. كوزه سالم نو و مغرور بود كه وظیفه ای را كه بخاطر انجام آن خلق شده به طور كامل انجام می دهد. اما كوزه كهنه و ترك خورده شرمنده بود كه فقط می تواند نصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند می دانست آن ترك ها حاصل سال ها كار است.

كوزه پیر آن قدر شرمنده بود كه یك روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بكشدتصمیم گرفت با او حرف بزند: از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی كه از من استفاده كرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای، فقط نصف تشنگی كسانی را كه در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای...

ادامه داستان را در ادامه مطلب دنبال كنید.

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان كوتاه دو كوزه , دو كوزه , داستان دو كوزه , كوزه , سایت داستان كوتاه ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: شكلات
نوشته شده در شنبه 26 بهمن 1392
ساعت : 10:00 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

با یه شکلات شروع شد من یه شکلات گذاشتم توی دستش. او یه شکلات گذاشت توی دستم. من بچه بودم او هم بچه بود. سرم را بالا کردم. سرش را بالا کرد دید که مرا می شناسد. خندیدم گفت دوستیم؟ گفتم دوست دوست، گفت: تا کجا؟ گفتم: دوستی که تا ندارد. گفت: تا مرگ؟ خندیدم و گفتم: من که گفتم تا ندارد!! گفت باشد تا مرگ. گفتم: نه، نه. تا ندارد. گفت: تا هر جا که باشد من و تو دوستیم. گفتم: تو برایش تا هر جا که دلت می خواهد یه تا بگذار. اما من اصلا تا نمی گذارم. نگاهم کرد. نگاهش کردم. باور نمی کرد. می دانستم او می خواست دوستیمان تا داشته باشد معنی دوستی بدون تا را نمی فهمید...

ادامه داستان را در ادامه مطلب دنبال كنید.

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان كوتاه شكلات , داستان های آموزنده , شكلات , داستان شكلات , سایت داستان كوتاه ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: کشاورز و ساعتش
نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن 1392
ساعت : 10:45 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.

کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد. کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود...

ادامه داستان را در ادامه مطلب دنبال كنید.

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان كشاورز و ساعتش , كشاورز , داستان كشاورز , داستان ساعت , داستان كوتاه كشاورز و ساعتش , سایت داستان ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



 

 


 
 
 
 
تحلیل آمار سایت و وبلاگ Gettheme-designer-com-copyrightdiv class=