تبلیغات
مطالب روز - مطالب داستان كوتاه عاشقانه
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ،خوش آمدید به وبلاگ مطالب روز ،لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وبلاگ ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
داستان زیبای :: ببر
نوشته شده در شنبه 9 آذر 1392
ساعت : 10:45 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

سال ها پیش زن و شوهری به خوبی و خوشی با هم زندگی می کردند. البته بدون نعمت فرزند و فارغ از غم دنیا!!... یه روز که واسه تفریح رفته بودن توی جنگل خارج از شهر یه بچه ببر کوچولو دیدن!! مرد می گفت که نباید نزدیکش بشن چون ممکنه که مادرش اون نزدیکیا باشه... اما زن که انگار تو رویای خودش بود. خیلی سریع رفت جلو و بچه ببر و گذاشت زیر پالتوش و به همسرش گفت: بدو بریم!! باید از اینجا دور شیم... اون ها برگشتن آپارتمانشون و به این ترتیب بچه ببر کوچولو عضوی از خونواده اونا شد!! و آن دو با یک دنیا عشق وعلاقه از اون مراقبت کردن تا... سال ها گذشت... ببر کوچولو در سایه مراقبت و محبت های این زوج خوشبخت! تبدیل شده بود به یه ببر بزرگ و بالغ... بعد از سال ها مرد درگذشت...

مدت کوتاهی بعد یه دعوتنامه کاری واسه خانومه اومد که باید شش ماه می رفت خارج از کشور!... خانومه مجبور بود بره... ولی به ببر خیلی علاقه داشت... پس تصمیم گرفت تو این مدت اونو به یه باغ وحش بسپره و بره... در ضمن با اونا شرط کرد هر وقت خواست می تونه بیاد و ببر رو ببینه...

اون هر روز می رفت باغ وحشو ببر رو می دید و باهاش دردو دل می کرد...

بقیه داستان را در ادامه مطلب دنبال كنید.

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه عاشقانه ,
:: برچسب‌ها: داستان زیبای ببر , داستان كوتاه ببر , ببر , داستان ببر ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان فوق العاده زیبای :: من عاشقش هستم
نوشته شده در سه شنبه 21 آبان 1392
ساعت : 10:34 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

 وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم . بهم گفت:”متشکرم”. میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم .

من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” . روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .

من با کسی قرار نداشتم...



ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه عاشقانه ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان فوق العاده زیبای ::‌ ابراز عشق
نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر 1392
ساعت : 11:49 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی " دادن گل و هدیه " و " حرف های دلنشین " را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند " با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی " را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: « یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند.

یک شیر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل شیر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. شیر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله شیر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. شیر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید: آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که "عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. »

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند شیر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناك، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.


:: مرتبط با: داستان كوتاه عاشقانه ,
:: برچسب‌ها: داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز , داستان كوتاه ابراز عشق , ابراز عشق , داستان ابراز عشق ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان زیبای :: عشق
نوشته شده در سه شنبه 23 مهر 1392
ساعت : 10:25 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتوعکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند. پیرمرد گفت.... زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!! حتی مرا هم نمی شناسد!!!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است.


:: مرتبط با: داستان كوتاه عاشقانه ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان كوتاه عشق , عشق , داستان عشق ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



 
 
 
 
تحلیل آمار سایت و وبلاگ Gettheme-designer-com-copyrightdiv class=