پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ،خوش آمدید به وبلاگ مطالب روز ،لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وبلاگ ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
داستان :: موسسه لاغری
نوشته شده در شنبه 27 اردیبهشت 1393
ساعت : 11:20 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/


مرد بخیلی به یک موسسه لاغری مراجعه کرد تا لاغر شود. منشی به او گفت بفرمایید در چه سطحی می خواهید ثبت نام کنید؟ بخیل گفت: چه سطوحی دارید؟ منشی گفت: ما در اینجا در دو سطح ثبت نام می کنیم یکی در سطح یک (ضعیف) و یکی در سطح پاور(قدرت) اگر سطح یک را انتخاب کنید، مبلغ ثبت نام یک ساعت، یک دلار است و اگر سطح پاور را انتخایب کنید، 2 ساعت، سه دلار است. بخیل با خود اندیشید من که زیاد لاغر نیستم الکی چرا سه دلار بدهم؟ و سپس سطح ضعیف را انتخاب کرد.

وی را به مکانی در بسته هدایت کردند. در آنجا دختر جوان و زیبایی ایستاده بود...

ادامه داستان را در ادامه مطلب مطاله كنید.

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه طنز ,
:: برچسب‌ها: داستان كوتاه موسسه لاغری , موسسه لاغری , موسسه , داستان موسسه لاغری , لاغری ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: طوطی
نوشته شده در پنجشنبه 21 فروردین 1393
ساعت : 01:00 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

خانمی یک طوطی خرید. اما روز بعد آن را به مغازه پرنده فروشی برگرداند. او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند. صاحب مغازه گفت:«آیا در قفسش آینه ای هست؟ طوطی ها عاشق آینه هستند. آنها با تصویرشان در آینه شروع به صحبت می کنند.» آن خانم یک آینه خرید و رفت. روز بعد باز آن خانم برگشت و به پرنده فروش گفت طوطی هنوز صحبت نمی کند.  صاحب مغازه پرسید:«نردبان چه؟ آیا در قفسش نردبانی هست؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند.» آن خانم یک نردبان خرید و رفت. اما روز بعد باز هم آن خانم نزد پرنده فروش رفت...

ادامه داستان را در ادامه مطلب دنبال كنید.

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه طنز ,
:: برچسب‌ها: داستان طوطی , طوطی , داستان كوتاه طوطی , سایت داستان كوتاه طنز , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: گوش سنگین
نوشته شده در شنبه 24 اسفند 1392
ساعت : 03:40 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمی دانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت.

دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش ساده ‌اى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو:

«ابتدا در فاصله ٤ مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.»

ادامه داستان را در ادامه مطلب دنبال كنید.

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه طنز ,
:: برچسب‌ها: داستان كوتاه گوش سنگین , گوش سنگین , داستان طنز جدید , داستان كوتاه جدید , داستان گوش سنگین ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: مصاحبه برای استخدام
نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند 1392
ساعت : 12:00 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

مصاحبه کننده: در هواپیمائی 500 عدد آجر داریم، 1 عدد آنها را از هواپیما به بیرون پرتاب می کنیم. الان چند عدد آجر داریم ؟

متقاضی: 499 عدد!!

مصاحبه کننده : سه مرحله قرار دادن یک فیل داخل یخچال را شرح دهید.

متقاضی: مرحله اول: در یخچال رو باز می کنیم - مرحله دوم: فیل رو میذاریم تو یخچال - مرحله سوم: در یخچال رو می بندیم!!

مصاحبه کننده: حالا چهار مرحله قرار دادن یک گوزن در یخچال را توضیح دهید!!

ادامه داستان را در ادامه مطلب دنبال كنید.

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه طنز ,
:: برچسب‌ها: داستان كوتاه مصاحبه برای استخدام , استخدام , مصاحبه برای استخدام , داستان مصاحبه برای استخدام , داستان كوتاه طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: وصیت نامه مرد خسیس !!
نوشته شده در شنبه 10 اسفند 1392
ساعت : 03:55 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

روزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود و پول و داریی زیادی جمع کرده بود، قبل از مرگ به زنش گفت: من می خواهم تمامی اموالم را به آن دنیا ببرم، او از زنش قول گرفت که تمامی پول هایش را به همراهش در تابوت دفن کند، زن نیز قول داد که چنین کند، چند روز بعد مرد خسیس دار فانی را وداع کرد.

زن نیز قول داد که چنین کند. وقتی ماموران کفن و دفن مراسم مخصوص را بجا آوردند و می خواستند تابوت مرد را ببندند و آن را در قبر بگذارند، ناگهان همسرش گفت: صبر کنید...

ادامه داستان را در ادامه مطلب دنبال كنید.

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه طنز ,
:: برچسب‌ها: داستان كوتاه وصیت نامه مرد خسیس , وصیت نامه مرد خسیس , مرد خسیس , داستان وصیت نامه مرد خسیس , سایت داستان های طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: برنامه نویس و مهندس
نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند 1392
ساعت : 12:25 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

یک برنامه‌ نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانی هوائی کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌ نویس رو به مهندس کرد و گفت: «مایلی با همدیگر بازی کنیم؟»

مهندس که می ‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روی خودش کشید.

برنامه‌ نویس دوباره گفت: «بازی سرگرم ‌کننده ‌ای است. من از شما یک سوال می ‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی ‌دانستید 5 دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌ کنید و اگر من جوابش را نمی ‌دانستم من 5 دلار به شما می ‌دهم.»

مهندس مجدداً معذرت خواست و چشم هایش را روی هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه ‌نویس پیشنهاد دیگری داد...

ادامه داستان را در ادامه مطلب دنبال كنید.

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه طنز ,
:: برچسب‌ها: داستان كوتاه برنامه نویس و مهندس , رنامه نویس و مهندس , داستان برنامه نویس و مهندس , مهندس , برنامه نویس ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: قدرت اندیشه
نوشته شده در دوشنبه 16 دی 1392
ساعت : 09:50 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

پیرمرد تنهایی در مزرعه اش زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود ولی چاره ای دیگر نبود تا از او کمک بگیرد. پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال با این وضعیت نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. ولی در صورتی هم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی. دوستدار تو پدر. زمان زیادی نگذشت تا اینکه پیرمرد تلگرافی را با این مضمون دریافت کرد: پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن من آنجا اسلحه پنهان کرده ام!!

 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهی چه کنی؟

پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم!

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید مسلما می توانید از عهده ی آن بخوبی برآیید. مانع فقط ذهن است! نه این که شما در کجا هستید و آیا انجام کاری حتی در دور دست ها امکان پذیر هست یا نه...!


:: مرتبط با: داستان كوتاه طنز ,
:: برچسب‌ها: داستان قدرت اندیشه , قدرت اندیشه , داستان كوتاه قدرت اندیشه , داستان مزرعه سیب زمینی , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: خانه جدید پیرمرد
نوشته شده در یکشنبه 15 دی 1392
ساعت : 10:30 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاس ها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود.

این بود که تصمیم گرفت کاری بکند. روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: "بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی 1000 تومن به هر کدام از شما می دهم که بیائید اینجا و همین کارها را بکنید. " بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟

بچه ها گفتند: " 100 تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم این همه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کورخوندی. ما نیستیم. " و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.


:: مرتبط با: داستان كوتاه طنز ,
:: برچسب‌ها: داستان خانه جدید پیرمرد , خانه جدید پیرمرد , داستان كوتاه خانه جدید پیرمرد , داستان پیرمرد بازنشسته , سایت داستان كوتاه ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: مرغ 2 منی
نوشته شده در سه شنبه 26 آذر 1392
ساعت : 11:20 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

شغالی مرغی از خانه پیرزنی دزدید. پیر زن در عقب او نفرین کنان فریاد می کرد: ای وای! مرغ دو منی مرا شغال برد. شغال از این مبالغه سخت در غضب شد و از غایت تعجب و غضب به پیرزن دشنام داد. در آن میان روباهی به شغال رسید و گفت: چرا این قدر بر افروخته ای؟ گفت: ببین این پیرزن چقدر دروغگو و بی انصاف است. مرغی را که یک چارك هم نمی شود دو من می خواند. روباه گفت: بده ببینم چه قدر سنگین است! وقتی مرغ را گرفت روی به گریز نهاد و گفت: به پیرزن بگو مرغ را به پای من چهار من حساب کند.

:: مرتبط با: داستان كوتاه طنز ,
:: برچسب‌ها: داستان مرغ دو منی , مرغ دو منی , مرغ , داستان كوتاه مرغ دو منی , داستان آموزنده ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: یک مرغابی و دو لاكپشت
نوشته شده در یکشنبه 17 آذر 1392
ساعت : 11:15 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

مرغابی ای در برکه ای با دو لاكپشت صمیمی شده بود. وقت مهاجرت مرغابی رسید. آنقدر گریه کرد که لاكپشت ها تصمیم گرفتند برای این که دوستشان ناراحت نشود، با او بروند. دو لاكپشت دو سر چوبی را به دندان گرفتند و وسط آن را مرغابی به منقار گرفت و با هر جان کندنی بود پرواز کردند تا بالای شهر بزرگی رسیدند. مردم شهر چشمشان به آسمان دوخته شد. تا آن روز چنین چیزی ندیده بودند. بچه ها به دنبالشان می دویدند و به سویشان سنگ پرتاب می کردند. مرغابی مقاومت می کرد و همین طور بال میزد. اما مگر شهر به انتها می رسید. نه توان پرواز داشت و نه از ترس مردم می توانست به زمین بنشیند. سنگ ها به بال و پرش می خورد. باید بالاتر می کشید، اما برایش سخت بود. در یک لحظه تصمیم خود را گرفت. به لاكپشت ها گفت: " تو را به خدا مواظب خودتان باشید، می خواهم بالا بروم." بعد سبک بالا رفت.


:: مرتبط با: داستان كوتاه طنز ,
:: برچسب‌ها: داستان یک مرغابی و دو لاكپشت , دو لاكپشت , یک مرغابی ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: تفاوت صدای خوب و بد
نوشته شده در شنبه 2 آذر 1392
ساعت : 11:15 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

کلاغ پیری تکه پنیری دزدید. روی شاخه ی درختی نشست. روباه گرسنه ای از زیر درخت رد می شد. بوی پنیر شنید. به طمع افتاد. رو به کلاغ گفت: "ای وای تو اینجایی!! می دانم صدای معرکه ای داری!! چه شانسی آوردم!! اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان. " کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت: "این حرف های مسخره را رها کن!! اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم. " روباه گفت: "ممنونت می شوم، به خصوص خیلی گرسنه ام، اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم. "

کلاغ گفت: "باز که شروع کردی!! اگر گرسنه ای به جای این حرف ها دهانت را باز کن، از همینجا یک تکه می اندازم که صاف در دهانت بیافتد." روباه دهانش را باز باز کرد. کلاغ گفت: "بهتر است چشمت را ببندی که نفهمی تکه ی بزرگی می خواهم برایت بیاندازم یا تکه ی کوچکی است. "

روباه گفت: "بازیه؟ خیلی خوبه. بهش میگن بسکتبال. " بعد روباه چشم هایش را بست و دهانش را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را کرد و ریقی کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد. روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد: "بیشعور!! این چی بود!! " کلاغ گفت: کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی داند، تفاوت پنیر و ریق را هم نمی داند.


:: مرتبط با: داستان كوتاه طنز ,
:: برچسب‌ها: داستان تفاوت صدای خوب و بد , داستان كلاغ پیر , داستان تفاوت پنیر و ریق , كلاغ و روباه , داستان كلاغ پیر و روباه ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



 

 


 
 
 
 
تحلیل آمار سایت و وبلاگ Gettheme-designer-com-copyrightdiv class=
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic