تبلیغات
مطالب روز - مطالب ابر داستان
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ،خوش آمدید به وبلاگ مطالب روز ،لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وبلاگ ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
داستان :: مدیریت خشم
نوشته شده در شنبه 20 اردیبهشت 1393
ساعت : 10:30 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

روزی نامه ‌ای به دست خواجه نصرالدین این عالم بزرگ رسید كه با كلمات زشت از او بدگوئی شده بود، از جمله این سخن زشت را خطاب به او نوشته بودند یا كلب: ای سگ پسر سگ. خواجه نصیر، جواب آن نامه را با كمال متانت نوشت، از جمله نوشت این كه به من سگ گفته‌ ای صحیح نیست، زیرا سگ با چهار دست و پا راه می‌ رود و ناخن های دراز دارد، ولی من قامت راست دارم و روی دو پا راه می ‌روم و ناخن هایم پهن است، ناطق هستم و خنده بر لب دارم، پوست بدنم آشكار است، ولی پوست بدن سگ به واسطه پشم بدنش پوشیده شده است؛ بنابراین، این نشانه‌ ها بیانگر آن است كه من با سگ فرق بسیار دارم به همین منوال بقیه ناسزاگوئی ها را پاسخ داد، بی ‌آنكه یك كلمه زشتی به كار برد.


:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان كوتاه مدیریت خشم , خشم , مدیریت خشم , داستان مدیریت خشم , مدیریت , داستان كوتاه , داستان ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان فوق العاده زیبای :: من عاشقش هستم
نوشته شده در سه شنبه 21 آبان 1392
ساعت : 10:34 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

 وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم . بهم گفت:”متشکرم”. میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم .

من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” . روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .

من با کسی قرار نداشتم...



ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه عاشقانه ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: خود ارزیابی
نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان 1392
ساعت : 06:15 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.

پسرك پرسید: " خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟ " زن پاسخ داد: " کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد. "  پسرك گفت: " خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد. " زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرك بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: " خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت. " مجددا زن پاسخش منفی بود. پسرك در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: " پسر... ، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاصو خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم. " پسر جوان جواب داد: " نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند. "


:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: انعکاس زندگی
نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان 1392
ساعت : 06:03 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

پسر و پدری در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و داد کشید: آآآییی!! صدایی از دور دست آمد: آآآییی!! پسر با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟ پاسخ شنید: کی هستی؟ پسرك خشمگین شد و فریاد زد ترسو! باز پاسخ شنید: ترسو: پسرك با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟ پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی! پسرك باز بیشتر تعجب کرد و پدرش توضیح داد: مردم می گویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هرچیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب می دهد. اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتما به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را تو خواهد داد.


:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: سلطان جنگل
نوشته شده در سه شنبه 14 آبان 1392
ساعت : 10:35 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

وقتی پلنگ به روباه حمله کرد روباه فریاد زد:" احمق!! تو چطور جرات می کنی به سلطان جنگل بی احترامی کنی؟!" پلنگ که حسابی گیج شده بود گفت :" مزخرف نگو. تو کجایت به سلطان جنگل شبیه است؟" روباه با تندی جواب داد :" تو چطور خبر نداری که من سلطان جنگل هستم ؟همه ی حیوانات به محض دیدن من پا به فرار می گذارند!! اگر باور نداری دنبالم بیا تا با چشم خودت ببینی." روباه در میان جنگل راه افتاد و پلنگ هم با تعجب دنبال او رفت. پس از مدتی به یک گله آهو رسیدند. آهوها تا چشمشان به پلنگ افتاد که پشت سر روباه ایستاده بود همگی با سرعت باد فرار کردند و پراکنده شدند. بعد از آن با یک دسته از میمون ها برخورد کردند. میمون ها هم با دیدن پلنگ در پشت سر روباه با وحشت پا به فرار گذاشتند و صدای جیغ و فریادشان در جنگل پیچید . روباه در حالی که به میمون های در حال فرار اشاره می کرد به پلنگ گفت:" باز هم دلیل بیاورم یا همین یکی دو مورد کافی هستند؟ ببین بی چاره ها چه جوری از من ترسیده اند!!" پلنگ با حیرت و دودلی گفت :" اگر با چشمان خودم ندیده بودم محال بود باور کنم." بعد در برابر روباه تعظیم کرد و گفت :"جسارت مرا ببخشید ای سلطان بزرگ!!"


:: مرتبط با: داستان كوتاه طنز ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: ظلم یا عدالت
نوشته شده در شنبه 11 آبان 1392
ساعت : 12:12 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com

ماهی های بزرگ دریا ماهی های کوچک را می کشتند و می خوردند. ماهیگیری آمد. تور انداخت، تورش "درشت بافت" بود. ماهیهای کوچک از لای تور فرار می کردند و ماهیهای بزرگ به دام افتادند. ماهی های بزرگ اعتراض کردند که این دور از عدل است و باید که تور "ریز بافت" باشد تا عدالت برقرار شود... آنها گفتند: "ظلم به عدالت، عدل است" ماهیگیر که آدم خوش قلبی بود، می خواست عادل باشد. تور "ریزبافت" به دریا انداخت و ماهی های ریز و درشت با هم اسیر شدند. اما تور آنقدر سنگین شد که نمیشد بالا کشید. یکی از ماهی بزرگ ها گفت: "بچه ها ببینید که اتحاد چه ثمری دارد، زورش نمیرسد. "

ماهیگیر بیچاره باز و باز زور زد و زورش نرسید. چهار بار دیگر هم زور زد. زور چهارمی از همه بیشتر بود. وقتی تمام شد ماهیگیر تور را به پشت قایق بست و آرام به طرف ساحل پارو زد. اما ماهی ها بیکار ننشستند. تقلای زیادی برای خروج از تور کردند تا گرسنه شدند و ماهی های بزرگ که آن همه لقمه ی لذیذ جلوی دست میدیدند شروع به خوردن ماهی های کوچک کردند. طوری که وقتی قایق مرد ماهیگیر به ساحل رسید، هیچ ماهی کوچکی در تور نبود و همه اش ماهی های بزرگ بود. مرد ماهیگیر به محض این که این ها را دید با تعجب به خود گفت: "باز که به این بیچاره ها ظلم شد. " و چون آدم خوش قلبی بود و  می خواست عادل باشد، آنها را آزاد کرد.


:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: لنگه کفش
نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان 1392
ساعت : 07:11 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت ، به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند، ولی پیرمرد بی درنگ ... لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت همه تعجب کردند، پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد، چه قدر خوشحال خواهد شد.


:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: کاغذ مچاله شده
نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان 1392
ساعت : 06:58 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

دختر زیبایی پشت پنجره بود و به پسر نگاه می کرد. نگاهش که ادامه داشت پسر جرأت کرد. اشاره کرد که دختر بیرون بیاید. دختر لبخند زد. بعداً پسر فهمید چه لبخند تلخی است. نگاه هم می کردند. پسر این پا و آن پا کرد. سه بار تا سر کوچه رفت و برگشت. باز با دست اشاره کرد که دختر بیرون بیاید. صورت دختر گرد و معصومانه بود. کاغذ مچاله شده ای را از پنجره بیرون انداخت. رویش نوشته شده بود: "نمی توانم، من فلج هستم.


:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: سزای با خر جماعت طرف شدن
نوشته شده در سه شنبه 7 آبان 1392
ساعت : 10:40 ق.ظ
نویسنده : فرشاد

http://mf3blog.mihanblog.com/


یه چمنزاری بود که خرا و زنبورا توش زندگی می کردند. یه روزی از روزا یه خری برای خوردن علف به چمنزار می آد و مشغول چریدن و نُشخوار کردن و خوردن می شه. از قضا گل کوچیکی را که زنبوره در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود ، می خوره و زنبور بیچاره که خودش و بین دندونای خره اسیر و مردنی می بینه، زبان خره را نیش می زنه و تا خره دهن باز می کند اونم از لای دندونای خره بیرون می پره. خره که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کرده ، عر عر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کنه. زنبور به کندوش پناه می بره. به صدای عربده خره ، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آد و حال و قضیه را می پرسه. خره می گه : زنبور شما زبونم را نیش زده. باید اون و بکشم. ملکه زنبورها به سربازاش دستور می ده که زنبور خاطی را بگیرن و پیشش بیارن. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می آرن و طفلکی زنبور شرح می ده که برای نجات جانش از زیر دندانهای خره مجبور به نیش زدن زبانش شده بوده و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است. ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمه ، از خره عذر خواهی می کنه و می گه : شما بفرمائید!! من این زنبور را مجازات می کنم. خره قبول نمی کنه و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کنه که : نه خیر این زنبور زبونم را نیش زده من باید خودم اون و بکُشم . ملکه زنبورها ناچار علی رغم میل باطنیش حکم اعدام زنبور را صادر می کنه. زنبور با آه و زاری می گه : قربان !! شما که بهتر از من می دونید من برای دفاع از جان خودم زبان خره رو نیش زدم. آیا حکم اعدام برا من عادلانه است ؟ملکه زنبورها با تاسف فراوان می گه : می دونم عزیزم که مرگ حق تو نیست . اما گناه تو اینه که با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمه و سزای کسی که با خر طرف شه همینه !!


:: مرتبط با: داستان كوتاه طنز ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: سیب زمینی و نفرت
نوشته شده در سه شنبه 7 آبان 1392
ساعت : 10:31 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

یادم میاد اول دبستان که بودم، روزی معلم مون به بچه های کلاس گفت که می خواد به ما یه بازی یاد بده. او از ما خواست که فردا هر کدوم یک کیسه پلاستیکی برداشته و درون اون به تعداد آدمایی که از اونها بدمون میاد، سیب زمینی ریخته و با خودمون به دبستان ببریم. فردای اون روز، کلاس ما تماشایی بود. بچه ها با کیسه های پلاستیکی اومده بودند. در کیسه بعضی ها 2 تا، بعضی ها 3 تا، و بعضی ها حتی تا 5 و 6 عدد سیب زمینی هم بود! معلم به بچه ها گفت: بازی ما شروع شد، از امروز تا یک هفته، هر کجا که می روید باید کیسه پلاستیکی سیب زمینی را هم با خودتون ببرید! روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی بد سیب زمینی های گندیده. به علاوه، کسانی که سیب زمینی های بیشتری داشتند از حمل اونها خسته شده بودند.

ولی معلم هر روز تکرار می کرد که هر بازی یه قانونی داره و این هم قانون این بازی است. بالاخره پس از گذشت یک هفته بازی تمام شد و بچه ها راحت شدند. معلم از بچه ها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟ بچه ها از اینکه مجبور بودند، سیب زمینی های بدبو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند، شکایت داشتند. آنگاه معلم، منظور اصلی خود را از این بازی، چنین توضیح داد: این درست شبیه زمانی است که شما کینه آدم هایی را که دوستشان ندارید، در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا به همراه خود حمل می کنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید، چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟!!


:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: درخت آرزوها
نوشته شده در یکشنبه 5 آبان 1392
ساعت : 11:52 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

یک روز یک روستایی داشت به تنهایی قدم می زد و در رویای آینده خود فرو رفته بود. زیر یک درخت ایستاد تا قدری استراحت کند و با خود فکر کرد : "کاشکی من ثروتمند بودم". وقتی به خانه برگشت با شگفتی ملاحظه کرد که در محل خانه اش به جای کلبه او، یک خانه بزرگ قرار دارد و داخل آن پر از انواع جواهرات است. فورا فهمید که درخت آرزوها را یافته است. آن مرد جوان این موضوع را با هیچ کس در میان نگذاشت که ثروتش را از کجا بدست آورده است. همان شب آن دهکده را ترك کرد و دیگر هرگز در آنجا دیده نشد. اما یک سال بعد با تبری به سراغ آن درخت آمد و ناسزاگویان ضرباتی بر آن وارد کرد. او در حالی که گریه می کرد می گفت تو به من نگفتی مورد حسد مردم قرار می گیرم و حالا بیچاره شده ام. من دیگر نمی توانم به کسی اطمینان کنم و نمی دانم که اگر کسی مرا دوست دارد بخاطر خودم است یا ثروتم. من شب و روز نگرانم که همه چیزم را از دست بدهم. چون بلد نیستم با این همه پول چکار کنم. او آنقدر به درخت ضربه زد تا خسته شد، اما درخت نیفتاد.

زمانی چند گذشت تا اینکه یک روز زن جوانی از همان روستا که در جنگل سرگردان بود برای استراحت زیر همان درخت نشست. او همانجا آرزویی به ذهنش رسید : "چقدر خوب بود که من مشهورترین زن دنیا می شدم." وقتی به خانه رسید گروه کثیری از خبرنگاران با دوربین تلویزیونی شان در آنجا جمع شده بودند. به محض آنکه آنها زن جوان را شناختند با جیغ و فریاد اطراف او را گرفتند. زن از فشار جمعیت از حال رفت...

فردا صبح که به هوش آمد دید خبرنگاران با دوربینهایشان هنوز آنجا هستند، دستی برایشان تکان داد و سوار یک ماشین لموزین شد و دیگر در آن حوالی دیده نشد. اما سال بعد او پنهانی با یک تبر به طرف درخت آرزوها آمد و در حالی که دائما ناسزا می گفت، ضربات محکمی به آن درخت وارد کرد. او می گفت : "تو به من نگفتی که دیگر هیچکس مرا تنها نخواهد گذاشت. نگفتی من بدون اینکه مردم به من خیره شده باشند هیچ کجا نمی توانم بروم. به من نگفتی که کوچکترین پریشان احوالی من به صورت یک تراژدی بزرگ در رسانه ها منعکس می شود و هر روز صد ها نفر از من درخواست کمک می کنند، در حالی که من به سختی زندگی خودم را اداره می کنم! او ضربه محکمی به درخت آرزوها زد، اما درخت نیفتاد.

زمان های بیشتری گذشت تا اینکه روزی یک زن جوان که می خواست مادر شود، در جنگل قدم می زد. وقتی به زیر آن درخت رسید و از خیال داشتن یک کودك خوشحال بود با خود می اندیشید که من در این دنیا هیچ چیز جز عشق فرزند و شوهرم را نمی خواهم. چقدر خوب خواهد بود که آنها همیشه مرا دوست داشته باشند. وقتی به خانه رسید شوهرش او را در آغوش گرفت و به او بسیار محبت کرد. دو هفته بعد کودکش متولد شد و از آن لحظه که کودك چشم گشود، عاشقانه به مادرش خیره شد. مدت ها از این تاریخ گذشت تا اینکه مادر دوباره به جنگل بازگشت. زن با لباس های کهنه و پاره پاره و با تبری در دست ناسزاگویان و خشمگین به آن درخت ضربه وارد کرد. او می گفت شوهرم آنقدر مرا دوست دارد که حاضر نیست از کنار من دور شود و به سر کار برود و حالا پولی برای گذران زندگی نداریم. کودکم در تمام لحظات گریه می کند، مگر اینکه من در کنارش باشم. گرچه آنها واقعا به من عشق می ورزند، اما من دیگر آرامش ندارم، من بدبخت ترین زن روی کره زمین هستم.


:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



 

 


 
 
 
 
تحلیل آمار سایت و وبلاگ Gettheme-designer-com-copyrightdiv class=