تبلیغات
مطالب روز - مطالب ابر داستان طنز
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ،خوش آمدید به وبلاگ مطالب روز ،لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وبلاگ ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
داستان :: طوطی
نوشته شده در پنجشنبه 21 فروردین 1393
ساعت : 01:00 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

خانمی یک طوطی خرید. اما روز بعد آن را به مغازه پرنده فروشی برگرداند. او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند. صاحب مغازه گفت:«آیا در قفسش آینه ای هست؟ طوطی ها عاشق آینه هستند. آنها با تصویرشان در آینه شروع به صحبت می کنند.» آن خانم یک آینه خرید و رفت. روز بعد باز آن خانم برگشت و به پرنده فروش گفت طوطی هنوز صحبت نمی کند.  صاحب مغازه پرسید:«نردبان چه؟ آیا در قفسش نردبانی هست؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند.» آن خانم یک نردبان خرید و رفت. اما روز بعد باز هم آن خانم نزد پرنده فروش رفت...

ادامه داستان را در ادامه مطلب دنبال كنید.

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه طنز ,
:: برچسب‌ها: داستان طوطی , طوطی , داستان كوتاه طوطی , سایت داستان كوتاه طنز , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: قدرت اندیشه
نوشته شده در دوشنبه 16 دی 1392
ساعت : 09:50 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

پیرمرد تنهایی در مزرعه اش زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود ولی چاره ای دیگر نبود تا از او کمک بگیرد. پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال با این وضعیت نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. ولی در صورتی هم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی. دوستدار تو پدر. زمان زیادی نگذشت تا اینکه پیرمرد تلگرافی را با این مضمون دریافت کرد: پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن من آنجا اسلحه پنهان کرده ام!!

 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهی چه کنی؟

پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم!

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید مسلما می توانید از عهده ی آن بخوبی برآیید. مانع فقط ذهن است! نه این که شما در کجا هستید و آیا انجام کاری حتی در دور دست ها امکان پذیر هست یا نه...!


:: مرتبط با: داستان كوتاه طنز ,
:: برچسب‌ها: داستان قدرت اندیشه , قدرت اندیشه , داستان كوتاه قدرت اندیشه , داستان مزرعه سیب زمینی , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان فوق العاده زیبای :: من عاشقش هستم
نوشته شده در سه شنبه 21 آبان 1392
ساعت : 10:34 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

 وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم . بهم گفت:”متشکرم”. میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم .

من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” . روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .

من با کسی قرار نداشتم...



ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه عاشقانه ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: خود ارزیابی
نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان 1392
ساعت : 06:15 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.

پسرك پرسید: " خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟ " زن پاسخ داد: " کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد. "  پسرك گفت: " خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد. " زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرك بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: " خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت. " مجددا زن پاسخش منفی بود. پسرك در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: " پسر... ، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاصو خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم. " پسر جوان جواب داد: " نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند. "


:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: انعکاس زندگی
نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان 1392
ساعت : 06:03 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

پسر و پدری در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و داد کشید: آآآییی!! صدایی از دور دست آمد: آآآییی!! پسر با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟ پاسخ شنید: کی هستی؟ پسرك خشمگین شد و فریاد زد ترسو! باز پاسخ شنید: ترسو: پسرك با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟ پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی! پسرك باز بیشتر تعجب کرد و پدرش توضیح داد: مردم می گویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هرچیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب می دهد. اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتما به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را تو خواهد داد.


:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: سلطان جنگل
نوشته شده در سه شنبه 14 آبان 1392
ساعت : 10:35 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

وقتی پلنگ به روباه حمله کرد روباه فریاد زد:" احمق!! تو چطور جرات می کنی به سلطان جنگل بی احترامی کنی؟!" پلنگ که حسابی گیج شده بود گفت :" مزخرف نگو. تو کجایت به سلطان جنگل شبیه است؟" روباه با تندی جواب داد :" تو چطور خبر نداری که من سلطان جنگل هستم ؟همه ی حیوانات به محض دیدن من پا به فرار می گذارند!! اگر باور نداری دنبالم بیا تا با چشم خودت ببینی." روباه در میان جنگل راه افتاد و پلنگ هم با تعجب دنبال او رفت. پس از مدتی به یک گله آهو رسیدند. آهوها تا چشمشان به پلنگ افتاد که پشت سر روباه ایستاده بود همگی با سرعت باد فرار کردند و پراکنده شدند. بعد از آن با یک دسته از میمون ها برخورد کردند. میمون ها هم با دیدن پلنگ در پشت سر روباه با وحشت پا به فرار گذاشتند و صدای جیغ و فریادشان در جنگل پیچید . روباه در حالی که به میمون های در حال فرار اشاره می کرد به پلنگ گفت:" باز هم دلیل بیاورم یا همین یکی دو مورد کافی هستند؟ ببین بی چاره ها چه جوری از من ترسیده اند!!" پلنگ با حیرت و دودلی گفت :" اگر با چشمان خودم ندیده بودم محال بود باور کنم." بعد در برابر روباه تعظیم کرد و گفت :"جسارت مرا ببخشید ای سلطان بزرگ!!"


:: مرتبط با: داستان كوتاه طنز ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: ظلم یا عدالت
نوشته شده در شنبه 11 آبان 1392
ساعت : 12:12 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com

ماهی های بزرگ دریا ماهی های کوچک را می کشتند و می خوردند. ماهیگیری آمد. تور انداخت، تورش "درشت بافت" بود. ماهیهای کوچک از لای تور فرار می کردند و ماهیهای بزرگ به دام افتادند. ماهی های بزرگ اعتراض کردند که این دور از عدل است و باید که تور "ریز بافت" باشد تا عدالت برقرار شود... آنها گفتند: "ظلم به عدالت، عدل است" ماهیگیر که آدم خوش قلبی بود، می خواست عادل باشد. تور "ریزبافت" به دریا انداخت و ماهی های ریز و درشت با هم اسیر شدند. اما تور آنقدر سنگین شد که نمیشد بالا کشید. یکی از ماهی بزرگ ها گفت: "بچه ها ببینید که اتحاد چه ثمری دارد، زورش نمیرسد. "

ماهیگیر بیچاره باز و باز زور زد و زورش نرسید. چهار بار دیگر هم زور زد. زور چهارمی از همه بیشتر بود. وقتی تمام شد ماهیگیر تور را به پشت قایق بست و آرام به طرف ساحل پارو زد. اما ماهی ها بیکار ننشستند. تقلای زیادی برای خروج از تور کردند تا گرسنه شدند و ماهی های بزرگ که آن همه لقمه ی لذیذ جلوی دست میدیدند شروع به خوردن ماهی های کوچک کردند. طوری که وقتی قایق مرد ماهیگیر به ساحل رسید، هیچ ماهی کوچکی در تور نبود و همه اش ماهی های بزرگ بود. مرد ماهیگیر به محض این که این ها را دید با تعجب به خود گفت: "باز که به این بیچاره ها ظلم شد. " و چون آدم خوش قلبی بود و  می خواست عادل باشد، آنها را آزاد کرد.


:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: لنگه کفش
نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان 1392
ساعت : 07:11 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت ، به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند، ولی پیرمرد بی درنگ ... لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت همه تعجب کردند، پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد، چه قدر خوشحال خواهد شد.


:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: کاغذ مچاله شده
نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان 1392
ساعت : 06:58 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

دختر زیبایی پشت پنجره بود و به پسر نگاه می کرد. نگاهش که ادامه داشت پسر جرأت کرد. اشاره کرد که دختر بیرون بیاید. دختر لبخند زد. بعداً پسر فهمید چه لبخند تلخی است. نگاه هم می کردند. پسر این پا و آن پا کرد. سه بار تا سر کوچه رفت و برگشت. باز با دست اشاره کرد که دختر بیرون بیاید. صورت دختر گرد و معصومانه بود. کاغذ مچاله شده ای را از پنجره بیرون انداخت. رویش نوشته شده بود: "نمی توانم، من فلج هستم.


:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: سزای با خر جماعت طرف شدن
نوشته شده در سه شنبه 7 آبان 1392
ساعت : 10:40 ق.ظ
نویسنده : فرشاد

http://mf3blog.mihanblog.com/


یه چمنزاری بود که خرا و زنبورا توش زندگی می کردند. یه روزی از روزا یه خری برای خوردن علف به چمنزار می آد و مشغول چریدن و نُشخوار کردن و خوردن می شه. از قضا گل کوچیکی را که زنبوره در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود ، می خوره و زنبور بیچاره که خودش و بین دندونای خره اسیر و مردنی می بینه، زبان خره را نیش می زنه و تا خره دهن باز می کند اونم از لای دندونای خره بیرون می پره. خره که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کرده ، عر عر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کنه. زنبور به کندوش پناه می بره. به صدای عربده خره ، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آد و حال و قضیه را می پرسه. خره می گه : زنبور شما زبونم را نیش زده. باید اون و بکشم. ملکه زنبورها به سربازاش دستور می ده که زنبور خاطی را بگیرن و پیشش بیارن. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می آرن و طفلکی زنبور شرح می ده که برای نجات جانش از زیر دندانهای خره مجبور به نیش زدن زبانش شده بوده و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است. ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمه ، از خره عذر خواهی می کنه و می گه : شما بفرمائید!! من این زنبور را مجازات می کنم. خره قبول نمی کنه و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کنه که : نه خیر این زنبور زبونم را نیش زده من باید خودم اون و بکُشم . ملکه زنبورها ناچار علی رغم میل باطنیش حکم اعدام زنبور را صادر می کنه. زنبور با آه و زاری می گه : قربان !! شما که بهتر از من می دونید من برای دفاع از جان خودم زبان خره رو نیش زدم. آیا حکم اعدام برا من عادلانه است ؟ملکه زنبورها با تاسف فراوان می گه : می دونم عزیزم که مرگ حق تو نیست . اما گناه تو اینه که با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمه و سزای کسی که با خر طرف شه همینه !!


:: مرتبط با: داستان كوتاه طنز ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: سیب زمینی و نفرت
نوشته شده در سه شنبه 7 آبان 1392
ساعت : 10:31 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

یادم میاد اول دبستان که بودم، روزی معلم مون به بچه های کلاس گفت که می خواد به ما یه بازی یاد بده. او از ما خواست که فردا هر کدوم یک کیسه پلاستیکی برداشته و درون اون به تعداد آدمایی که از اونها بدمون میاد، سیب زمینی ریخته و با خودمون به دبستان ببریم. فردای اون روز، کلاس ما تماشایی بود. بچه ها با کیسه های پلاستیکی اومده بودند. در کیسه بعضی ها 2 تا، بعضی ها 3 تا، و بعضی ها حتی تا 5 و 6 عدد سیب زمینی هم بود! معلم به بچه ها گفت: بازی ما شروع شد، از امروز تا یک هفته، هر کجا که می روید باید کیسه پلاستیکی سیب زمینی را هم با خودتون ببرید! روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی بد سیب زمینی های گندیده. به علاوه، کسانی که سیب زمینی های بیشتری داشتند از حمل اونها خسته شده بودند.

ولی معلم هر روز تکرار می کرد که هر بازی یه قانونی داره و این هم قانون این بازی است. بالاخره پس از گذشت یک هفته بازی تمام شد و بچه ها راحت شدند. معلم از بچه ها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟ بچه ها از اینکه مجبور بودند، سیب زمینی های بدبو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند، شکایت داشتند. آنگاه معلم، منظور اصلی خود را از این بازی، چنین توضیح داد: این درست شبیه زمانی است که شما کینه آدم هایی را که دوستشان ندارید، در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا به همراه خود حمل می کنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید، چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟!!


:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



 

 


 
 
 
 
تحلیل آمار سایت و وبلاگ Gettheme-designer-com-copyrightdiv class=