پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ،خوش آمدید به وبلاگ مطالب روز ،لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وبلاگ ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
داستان :: مدیریت خشم
نوشته شده در شنبه 20 اردیبهشت 1393
ساعت : 10:30 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

روزی نامه ‌ای به دست خواجه نصرالدین این عالم بزرگ رسید كه با كلمات زشت از او بدگوئی شده بود، از جمله این سخن زشت را خطاب به او نوشته بودند یا كلب: ای سگ پسر سگ. خواجه نصیر، جواب آن نامه را با كمال متانت نوشت، از جمله نوشت این كه به من سگ گفته‌ ای صحیح نیست، زیرا سگ با چهار دست و پا راه می‌ رود و ناخن های دراز دارد، ولی من قامت راست دارم و روی دو پا راه می ‌روم و ناخن هایم پهن است، ناطق هستم و خنده بر لب دارم، پوست بدنم آشكار است، ولی پوست بدن سگ به واسطه پشم بدنش پوشیده شده است؛ بنابراین، این نشانه‌ ها بیانگر آن است كه من با سگ فرق بسیار دارم به همین منوال بقیه ناسزاگوئی ها را پاسخ داد، بی ‌آنكه یك كلمه زشتی به كار برد.


:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان كوتاه مدیریت خشم , خشم , مدیریت خشم , داستان مدیریت خشم , مدیریت , داستان كوتاه , داستان ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان كوتاه :: آینه
نوشته شده در جمعه 29 فروردین 1393
ساعت : 11:05 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

چندین سال پیش بود. ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک دهکده دور افتاده به نام روکی، توی یک کلبه کوچک زندگی می کردیم. روزها در مزرعه کار می کردیم و شب ها از خستگی زود خوابمان می برد. کلبه ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای و نه حتی نه نور کافی.

از برداشت محصول هم فقط آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر شود. یادم می آید یک سال (که نمی دانم به چه علتی) محصولمان بی دلیل بیشتر از سال های پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم. یک شب مامان ذوق زده یک مجله خاك خورده و کهنه را از توی صندوقش بیرون کشید بیرون و از داخل آن یک عکس خیلی خوشگل از یک آینه نشانمان داد. همه با چشم های هیجان زده عکس را نگاه می کردیم. مامان گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی پول داریم، این هم خیلی خوشگل است. ما پیش از این هیچ وقت آینه نداشتیم...

ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید.



ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان كوتاه آینه , آینه , داستان كوتاه , داستان آینه , آیینه , داستان كوتاه جدید ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: یک درس مهم زندگی
نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند 1392
ساعت : 10:10 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

یک روز خانواده ی لاکپشت ها تصمیم گرفتند که به پیک نیک بروند. از آنجا که لاکپشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!!

در نهایت خانواده ی لاکپشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان بالاخره پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیک نیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!!

پیک نیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاکپشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد...

ادامه داستان را در ادامه مطلب دنبال كنید.

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان كوتاه یک درس مهم زندگی , یک درس مهم زندگی , داستان كوتاه , داستان یک درس مهم زندگی , داستان كوتاه آموزنده جدید ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: نخود هر آش
نوشته شده در شنبه 17 اسفند 1392
ساعت : 11:00 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

یه روز گاو پاش میشکنه دیگه نمی تونه بلند شه کشاورز دامپزشک میاره.

دامپزشک میگه: " اگه تا 3 روز گاو نتونه رو پاش وایسته گاو رو بکشید " گوسفند اینو میشنوه و میره پیش گاو میگه: "بلند شو بلند شو" گاو هیچ حرکتی نمیکنه...

روز دوم باز دوباره گوسفند بدو بدو میره پیش گاو میگه: " بلند شو بلند شو رو پات بایست" بازگاو هر کاری میکنه نمیتونه وایسته رو پاش...

ادامه داستان را در ادامه مطلب دنبال كنید.

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان كوتاه نخود هر آش , نخود هر آش , داستان كوتاه , داستان نخود هر آش , وبلاگ مطالب روز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان فوق العاده زیبای :: من عاشقش هستم
نوشته شده در سه شنبه 21 آبان 1392
ساعت : 10:34 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

 وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم . بهم گفت:”متشکرم”. میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم .

من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” . روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .

من با کسی قرار نداشتم...



ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه عاشقانه ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: خود ارزیابی
نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان 1392
ساعت : 06:15 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.

پسرك پرسید: " خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟ " زن پاسخ داد: " کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد. "  پسرك گفت: " خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد. " زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرك بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: " خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت. " مجددا زن پاسخش منفی بود. پسرك در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: " پسر... ، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاصو خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم. " پسر جوان جواب داد: " نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند. "


:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: انعکاس زندگی
نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان 1392
ساعت : 06:03 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

پسر و پدری در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و داد کشید: آآآییی!! صدایی از دور دست آمد: آآآییی!! پسر با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟ پاسخ شنید: کی هستی؟ پسرك خشمگین شد و فریاد زد ترسو! باز پاسخ شنید: ترسو: پسرك با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟ پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی! پسرك باز بیشتر تعجب کرد و پدرش توضیح داد: مردم می گویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هرچیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب می دهد. اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتما به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را تو خواهد داد.


:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: سلطان جنگل
نوشته شده در سه شنبه 14 آبان 1392
ساعت : 10:35 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

وقتی پلنگ به روباه حمله کرد روباه فریاد زد:" احمق!! تو چطور جرات می کنی به سلطان جنگل بی احترامی کنی؟!" پلنگ که حسابی گیج شده بود گفت :" مزخرف نگو. تو کجایت به سلطان جنگل شبیه است؟" روباه با تندی جواب داد :" تو چطور خبر نداری که من سلطان جنگل هستم ؟همه ی حیوانات به محض دیدن من پا به فرار می گذارند!! اگر باور نداری دنبالم بیا تا با چشم خودت ببینی." روباه در میان جنگل راه افتاد و پلنگ هم با تعجب دنبال او رفت. پس از مدتی به یک گله آهو رسیدند. آهوها تا چشمشان به پلنگ افتاد که پشت سر روباه ایستاده بود همگی با سرعت باد فرار کردند و پراکنده شدند. بعد از آن با یک دسته از میمون ها برخورد کردند. میمون ها هم با دیدن پلنگ در پشت سر روباه با وحشت پا به فرار گذاشتند و صدای جیغ و فریادشان در جنگل پیچید . روباه در حالی که به میمون های در حال فرار اشاره می کرد به پلنگ گفت:" باز هم دلیل بیاورم یا همین یکی دو مورد کافی هستند؟ ببین بی چاره ها چه جوری از من ترسیده اند!!" پلنگ با حیرت و دودلی گفت :" اگر با چشمان خودم ندیده بودم محال بود باور کنم." بعد در برابر روباه تعظیم کرد و گفت :"جسارت مرا ببخشید ای سلطان بزرگ!!"


:: مرتبط با: داستان كوتاه طنز ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: ظلم یا عدالت
نوشته شده در شنبه 11 آبان 1392
ساعت : 12:12 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com

ماهی های بزرگ دریا ماهی های کوچک را می کشتند و می خوردند. ماهیگیری آمد. تور انداخت، تورش "درشت بافت" بود. ماهیهای کوچک از لای تور فرار می کردند و ماهیهای بزرگ به دام افتادند. ماهی های بزرگ اعتراض کردند که این دور از عدل است و باید که تور "ریز بافت" باشد تا عدالت برقرار شود... آنها گفتند: "ظلم به عدالت، عدل است" ماهیگیر که آدم خوش قلبی بود، می خواست عادل باشد. تور "ریزبافت" به دریا انداخت و ماهی های ریز و درشت با هم اسیر شدند. اما تور آنقدر سنگین شد که نمیشد بالا کشید. یکی از ماهی بزرگ ها گفت: "بچه ها ببینید که اتحاد چه ثمری دارد، زورش نمیرسد. "

ماهیگیر بیچاره باز و باز زور زد و زورش نرسید. چهار بار دیگر هم زور زد. زور چهارمی از همه بیشتر بود. وقتی تمام شد ماهیگیر تور را به پشت قایق بست و آرام به طرف ساحل پارو زد. اما ماهی ها بیکار ننشستند. تقلای زیادی برای خروج از تور کردند تا گرسنه شدند و ماهی های بزرگ که آن همه لقمه ی لذیذ جلوی دست میدیدند شروع به خوردن ماهی های کوچک کردند. طوری که وقتی قایق مرد ماهیگیر به ساحل رسید، هیچ ماهی کوچکی در تور نبود و همه اش ماهی های بزرگ بود. مرد ماهیگیر به محض این که این ها را دید با تعجب به خود گفت: "باز که به این بیچاره ها ظلم شد. " و چون آدم خوش قلبی بود و  می خواست عادل باشد، آنها را آزاد کرد.


:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: لنگه کفش
نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان 1392
ساعت : 07:11 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت ، به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند، ولی پیرمرد بی درنگ ... لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت همه تعجب کردند، پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد، چه قدر خوشحال خواهد شد.


:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: کاغذ مچاله شده
نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان 1392
ساعت : 06:58 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

دختر زیبایی پشت پنجره بود و به پسر نگاه می کرد. نگاهش که ادامه داشت پسر جرأت کرد. اشاره کرد که دختر بیرون بیاید. دختر لبخند زد. بعداً پسر فهمید چه لبخند تلخی است. نگاه هم می کردند. پسر این پا و آن پا کرد. سه بار تا سر کوچه رفت و برگشت. باز با دست اشاره کرد که دختر بیرون بیاید. صورت دختر گرد و معصومانه بود. کاغذ مچاله شده ای را از پنجره بیرون انداخت. رویش نوشته شده بود: "نمی توانم، من فلج هستم.


:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان طنز ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



 

 


 
 
 
 
تحلیل آمار سایت و وبلاگ Gettheme-designer-com-copyrightdiv class=
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات