تبلیغات
مطالب روز - مطالب ابر سایت داستان كوتاه
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ،خوش آمدید به وبلاگ مطالب روز ،لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وبلاگ ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
داستان :: دو كوزه
نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند 1392
ساعت : 11:15 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

در افسانه ای هندی آمده است كه مردی هر روز دو كوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست، چوب را روی شانه اس می گذاشت و برای خانه اش آب می برد. یكی از كوزه ها كهنه تر بود و ترك های كوچكی داشت. هربار كه مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب كوزه می ریخت. مرد دو سال تمام همین كار را می كرد. كوزه سالم نو و مغرور بود كه وظیفه ای را كه بخاطر انجام آن خلق شده به طور كامل انجام می دهد. اما كوزه كهنه و ترك خورده شرمنده بود كه فقط می تواند نصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند می دانست آن ترك ها حاصل سال ها كار است.

كوزه پیر آن قدر شرمنده بود كه یك روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بكشدتصمیم گرفت با او حرف بزند: از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی كه از من استفاده كرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای، فقط نصف تشنگی كسانی را كه در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای...

ادامه داستان را در ادامه مطلب دنبال كنید.

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان كوتاه دو كوزه , دو كوزه , داستان دو كوزه , كوزه , سایت داستان كوتاه ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: شكلات
نوشته شده در شنبه 26 بهمن 1392
ساعت : 10:00 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

با یه شکلات شروع شد من یه شکلات گذاشتم توی دستش. او یه شکلات گذاشت توی دستم. من بچه بودم او هم بچه بود. سرم را بالا کردم. سرش را بالا کرد دید که مرا می شناسد. خندیدم گفت دوستیم؟ گفتم دوست دوست، گفت: تا کجا؟ گفتم: دوستی که تا ندارد. گفت: تا مرگ؟ خندیدم و گفتم: من که گفتم تا ندارد!! گفت باشد تا مرگ. گفتم: نه، نه. تا ندارد. گفت: تا هر جا که باشد من و تو دوستیم. گفتم: تو برایش تا هر جا که دلت می خواهد یه تا بگذار. اما من اصلا تا نمی گذارم. نگاهم کرد. نگاهش کردم. باور نمی کرد. می دانستم او می خواست دوستیمان تا داشته باشد معنی دوستی بدون تا را نمی فهمید...

ادامه داستان را در ادامه مطلب دنبال كنید.

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان كوتاه شكلات , داستان های آموزنده , شكلات , داستان شكلات , سایت داستان كوتاه ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: ارزش سلطنت
نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن 1392
ساعت : 10:15 ق.ظ
نویسنده : فرشاد

روزی بهلول بر هارون الرشید وارد شد.

خلیفه گفت: مرا پندی بده!!

بهلول پرسید: اگر در بیابانی بی آب، تشنگی بر تو غلبه نماید چندان كه مشرف به موت گردی، در مقابل جرعه ای آب كه عطش تو را فرو نشاند چه می دهی؟؟ گفت: 100  دینار طلا.

پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟؟ گفت: نصف پادشاهی ام را.

بهلول گفت: حال اگر به حبس البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه می دهی كه آن را علاج كنند؟؟

گفت: نیم دیگر سلطنتم را.

بهلول گفت: پس ای خلیفه، این سلطنت كه به آبی و پولی وابسته است، تو را مغرور نسازد كه با خلق خدا به بدی رفتار كنی.


:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان ارزش سلطنت , ارزش سلطنت , بهلول , داستان كوتاه ارزش سلطنت , سایت داستان كوتاه ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: خانه جدید پیرمرد
نوشته شده در یکشنبه 15 دی 1392
ساعت : 10:30 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاس ها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود.

این بود که تصمیم گرفت کاری بکند. روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: "بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی 1000 تومن به هر کدام از شما می دهم که بیائید اینجا و همین کارها را بکنید. " بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟

بچه ها گفتند: " 100 تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم این همه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کورخوندی. ما نیستیم. " و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.


:: مرتبط با: داستان كوتاه طنز ,
:: برچسب‌ها: داستان خانه جدید پیرمرد , خانه جدید پیرمرد , داستان كوتاه خانه جدید پیرمرد , داستان پیرمرد بازنشسته , سایت داستان كوتاه ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: دختر کوچک و آقای دکتر
نوشته شده در یکشنبه 8 دی 1392
ساعت : 10:10 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

در مطب دکتر به شدت به صدا درامد. دکتر گفت: در را شکستی!! بیا تو در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود، به طرف دکتر دوید: آقای دکتر!! مادرم!! و در حالی که نفس نفس می زد ادامه داد: التماس می کنم با من بیایید!! مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت: باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمی روم. دختر گفت: ولی دکتر، من نمی توانم. اگر شما نیایید او می میرد!! و اشک از چشمانش سرازیر شد. دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بربالین زن ماند، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد. دکتر به او گفت: باید از دخترت تشکر کنی. اگر او نبود حتما می مردی!!

مادر با تعجب گفت: ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنیا رفته!! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دختر بود!! یک فرشته کوچک و زیبا..!!


:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان دختر کوچک و آقای دکتر , دختر کوچک و آقای دکتر , دختر کوچک , آقای دکتر , داستان كوتاه دختر کوچک و آقای دکتر , سایت داستان كوتاه , داستان های جالب ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: نجس ترین چیز در دنیا
نوشته شده در یکشنبه 1 دی 1392
ساعت : 05:40 ب.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور می کند که برود و این نجس ترین نجس ترین ها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد. وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبت های مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد. عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش. خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری"

:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان نجس ترین چیز در دنیا , داستان كوتاه نجس ترین چیز در دنیا , نجس ترین چیز در دنیا , سایت داستان كوتاه ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



 
 
 
 
تحلیل آمار سایت و وبلاگ Gettheme-designer-com-copyrightdiv class=