پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ،خوش آمدید به وبلاگ مطالب روز ،لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وبلاگ ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
داستان :: نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه
نوشته شده در سه شنبه 16 اردیبهشت 1393
ساعت : 10:40 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود. اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست.

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟" و او به زن چنین گفت: " شما هیچ بدهی به من ندارید.

همونطور که من هم در این چنین شرایطی بوده ام و یک نفر هم به من کمک کرد به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه...

ادامه داستان را در ادامه مطلب دنبال كنید.


ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: زنجیر عشق , عشق , داستان نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه , نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه , داستان كوتاه نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان :: عشق خالص
نوشته شده در دوشنبه 15 اردیبهشت 1393
ساعت : 10:00 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

حضرت سلیمان (علیه السلام) گنجشكى را دید كه به ماده خود مى گوید: چرا از من اطاعت نمى كنى و خواسته هایم را به جا نمى آورى؟ اگر بخواهى تمام قبه و بارگاه سلیمان را با منقارم به دریا بیندازم توان آن را دارم!!

سلیمان از گفتار گنجشك خندید و آنها را به نزد خود خواست و پرسید: چگونه مى توانى چنین كارى بزرگى را انجام دهى؟

گنجشك پاسخ داد: نمى توانم اى رسول خدا! ولى مرد گاهى مى خواهد در مقابل همسرش به خود ببالد و خویشتن را بزرگ و قدرتمند نشان بدهد از این گونه حرف ها مى زند. گذشته از این ها عاشق را در گفتار و رفتارش نباید ملامت كرد...

ادامه داستان را در ادامه مطلب دنبال كنید.

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستان های كوتاه بحار الانوار ,
:: برچسب‌ها: داستان كوتاه عشق خالص , داستان عشق خالص , عشق خالص , عشق , خالص , داستان كوتاه بحار الانوار , بحار الانوار ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان زیبای :: عشق، ثروت، موفقیت
نوشته شده در یکشنبه 10 آذر 1392
ساعت : 11:00 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.. به آنها گفت: " من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم. " آنها پرسیدند: " آیا شوهرتان خانه است؟ " زن گفت: " نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته. " آنها گفتند: " پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم. "عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد. شوهرش به او گفت: " برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل. " زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: " ما با هم داخل خانه نمی شویم. " زن با تعجب پرسید: " چرا!؟ " یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت: " نام او ثروت است. " و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت: " نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم. " زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهر گفت: " چه خوب، ثروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! " ولی همسرش مخالفت کرد و گفت: " چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟ "

فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد: " بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود. " مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت: " کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست. "

عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید: " شما دیگر چرا می آیید؟ "

پیرمردها با هم گفتند: " اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! " آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید.


:: مرتبط با: داستان كوتاه آموزنده ,
:: برچسب‌ها: داستان زیبای عشق ثروت موفقیت , داستان زیبای كوتاه عشق ثروت موفقیت , عشق , ثروت , موفقیت ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



داستان زیبای :: عشق
نوشته شده در سه شنبه 23 مهر 1392
ساعت : 10:25 ق.ظ
نویسنده : فرشاد
http://mf3blog.mihanblog.com/

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتوعکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند. پیرمرد گفت.... زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!! حتی مرا هم نمی شناسد!!!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است.


:: مرتبط با: داستان كوتاه عاشقانه ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان كوتاه , داستان آموزنده , داستان عاشقانه , داستان كوتاه عشق , عشق , داستان عشق ,
:: لینک های مرتبط: مطالب روز ,
 



 
 
 
 
تحلیل آمار سایت و وبلاگ Gettheme-designer-com-copyrightdiv class=
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic